عشق پاستیل
ایلیا جون عاشق پاستیله. وای اگه یه روز پاستیل تموم کرده باشیم اینقدر گریه میکنه و ایراد میگیره که من دیگه واسم تجربه شده و نمی ذارم توی خونه پاستیل نداشته باشیم.قبلا پاستیل رو توی کیف ایلیا می ذاشتم و ایلیا وقتی پاستیل می خواست کیف رو می آورد که بهش پاستیل بدم و الان که توی کابینت می ذارم به کابینت اشاره می کنه و میگه گادی (پاستیل). ایلیا جون بستنی رو هم خیلی دوست داره ولی الان غذا خوردنش خیلی بد شده. ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
17:14
مرواریدهای ایلیا جون
شاه پسر الان 9تا دندون داره. 4تا دندون جلو بالایی و 3 تا دندون جلو پایین.به جز اینا دندونای شماره 4 بالا هم بیرون اومده.لثه هاش هم خیلی متورم شدن وبه نظرم تا چند روز دیگه چندتایی از دندونای پایین هم بیرون میان.تا یادم نرفته بنویسم که امروز سر سفره ی نهار ایلیا ایستاده بود یه دفعه به من نگاه کرد و گفت جی (جیش) . مطمئن نبودم که منظورش همین باشه بابایی سریع ایلیا رو برد دستشویی و درست حدس زده بودیم ایلیا جیش داشت. منم ایلیا که از دستشویی اومد با سر و صدای زیاد ذوقش میکردم و واسش دست میزدم.از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم. ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
16:56
هورا عکس
کمک کردن ایلیا
امروز صبح بعد از تموم شدن صبحانه با خاله نیکا می خواستیم سفره رو جمع کنیم که ایلیا شکرپاش رو برداشت منم از ترس اینکه شکرپاش رو روی سرامیک بندازه و بشکنه می خواستم ازش بگیرم که دیدم پاهاشو بلند کرده و داره اونو می ذاره روی کابینت آشپزخونه. خیلی ذوقش کردم و دوباره یه قاشق هم برداشت و گذاشت روی کابینت.آفرین به ایلیای یکی یه دونه ی مامان. ایلیا جون الان هم داره اسباب بازی هاش رو یکی یکی میذاره تو سبدش. ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
12:25
بدون عنوان
روز 4شنبه 10 خرداد نی نی عمه سعیده دنیا اومد .همه با هم رفتیم بیمارستان. خاله نیکا هم بود ولی نمی ذاشتند گل پسرم بیاد داخل و بیشتر پیش بابایی بود. همون روز من رفتم جهرم پیش مامانم. چند روز اونجا بودیم و بعد مامان و خاله نیلوفر رو راضی کردم که بیان شیراز.توی جاده من به خاطر ایلیا عقب نشستم. مامان جون که رانندگی میکرد و اگه ایلیا جلو می نشست همه اش گریه می کرد که بره رو پای مامان جون بشینه. با مامان جون یه روز رفتیم تنگ غوره دان و یه روز هم واسه نهار رفتیم باغ جنت.دیشب هم رفتیم خونه عمه سعیده.وقتی برمی گشتیم بابایی می خواست کیف پولش رو که توی ماشین دوستش جا گذاشته بود بیاره.خونه شون آخر یه کوچه بود که تاریک بود و من که حوا...
نویسنده :
مامان ایلیا.
10:08
گل پسر
مامانی پای کامپیوتر بود و ایلیا و خاله نیکا هم داشتند پاپ کورن می خوردن.مامانی یه لحظه متوجه شد که ایلیا داره اونو صدا می زنه آخه مثل همیشه واضح نمی گفت مامانی.مامان رفت سراغ ایلیا دید ایلیا یه دونه پاپ کورن تودستشه و می خواد بده به مامانی.مامانی داشت دلش غش می رفت وای یعنی واقعا ایلیا می خواست اینو بده به من؟ مامانی پاپ کورن رو تو دهن گذاشت دید خیسه.اومد پاپ کورن رو بخوره دید سفته نگو که یه نفر قبلا اونو خورده بوده و چون سفت بود هیچ کس رو بهتر از مامانی پیدا نکرده بود. ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
11:25
مامانی متحول میشود
الان ساعت یازده شبه همه خوابیدند.بابایی _ایلیاو خاله نیکا.امروز روز خیلی خوبی بود با دوست بابایی که وکیله و خانومش هم که یه نی نی تو شکمشه رفتیم بیرون.یه جایی نزدیک سپیدان.یه باغ خصوصی بود که ورودی اون ده هزار تومن بود اما عالی بود.ایلیا جون که همه اش توی آب بود و حسابی کیف کرده بود .من هم طی صحبت هایی که با دوست بابایی کردم تصمیم گرفتم امسال واسه آزمون وکالت ثبت نام کنم.فقط از این می ترسم که به همه بگم آخرم نتونم بخونم .نمی دونم با این نی نی کوچولو می تونم درس بخونم یانه؟اما خیلی دلم واسه رشته ام و مباحث حقوقی تنگ شده. بعضی وقتا خیلی دلم می گیره آخه بعد از زایمان دیگه نتونستم برم سرکاریعنی خودم نخواستم.حالا هم که توی خونه هستم احساس می کن...
نویسنده :
مامان ایلیا.
13:08
تفریح
چهارشنبه این هفته بالاخره خال روی دستم رو برداشتم.توی مطب که نیم ساعت معطل شدیم تا بابایی اومد و دکتر هم که خیلی صبر کرده بود بی حسی رو بهم زد و هنوز بابایی نیومده بود که جراحی رو شروع کرد. &n...
نویسنده :
مامان ایلیا.
14:01
24 ordibehesht
تقریبا 2 هفته میشه که قطره ی آهن رو به مورچه کوچولو ندادم.آخه مریض بود و دوست نداشتم بیشتر از این اذیت بشه.امروز تا قطره رو دست من دید فرار کرد منم دلم می سوخت چون می دونستم هر قدر هم فرار کنه بالاخره اونو می گیرم .دستاش رو محکم گرفتم و قطره رو چکوندم تو دهنش. وای چه قدر بد مزه هست .حتی بوی اون حالمو بد می کنه.بعد هم یه پرتقال آوردم که بخوره اما هر کاری می کردم همین جور گریه می کرد .بهش بر خورده بود جیگر مامان .پرتقاله رو تو دستم گرفته بودم و بهش می گفتم بهت نمیدم .یه کوچولو تحریک شد و یه کم خورد.یه کم از پرتقال رو هم به من داد که مزه ی آهن گرفته بود حالم به هم خورد.بیچاره ایلیا.شاید دیگه بهش ندم. ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
12:00






